من خيلي دوست ندارم درگير بحث هاي جنجالي شوم، چون فكر مي كنم فضاي متعصبانه حاكم بر اين موضوعات اجازه گفتمان سالم را نمي دهد. در اين فضا حرف حساب ميان طوفاني از فريادهاي موافق و مخالف، كه از پشت آنها رگ هاي گردن متورم شده و صورت هاي سرخ به وضوح پيدا هستند، گم مي شود. نمونه اين بحث ها در وبلاگستان فراوان و يكي از حادترين آنها موضوع برابري زن و مرد است.
در پست قبلي، تحت تأثير فيلم كافه ترانزيت، خيلي كوتاه به ظلمي كه گريبان بخشي از زنان نه تنها ايران، بلكه كل دنيا را گرفته است، اشاره كردم. امروز اما با جنبه ديگري از مسئله مواجه شدم:
دولت نروژ در فكر تصويب قانوني است كه بر اساس آن شركت ها موظفند 40% اعضاي هيأت مديره خود را از ميان زنان انتخاب كنند! شركت هايي كه اين قانون را اجرا نكنند، تعطيل خواهند شد.
حالا واقعاً گيج شده ام. نه به اين وضعيت، نه به آن وضعيت. به قول معروف يكي از اين طرف بام مي افتد، ديگري از آن طرف. گذشته از مشكلات اجرايي اين قانون كه در متن خبر به آن اشاره شده، منطق حاكم بر تصويب آن بسيار تأمل برانگيز است. گويا همه جاي دنيا رسم است كه هنگام استدلال درباره مسائل مناقشه برانگيز آسمان را به ريسمان ببافند! وزير خانواده و كودكان نروژ دستيابي به قدرت را هدف اصلي اين قانون عنولن كرده و از لبريز شدن صبرش براي آن كه مردان خود به طور داوطلبانه اين كار را انجام دهند صحبت كرده است. همچنين ادعا كرده است كه شركت هايي كه از زنان بيشتري در هيأت مديره شان استفاده مي كنند، سودآورترند!!
گويا آن چه در اين موضوع، چه در شرق و چه در غرب، ناديده گرفته مي شود، توجه به شايستگي هاي فردي است. آن چه بايد انجام شود، ايجاد شرايط مناسب براي رشد فكري و جسمي همه افراد يك جامعه، چه مرد و چه زن، و نگاه فراجنسيتي (عجب واژه اي!) در همه زمينه هاي اجتماعي است. رسيدن به اين جايگاه در كشورهاي مختلف انرژي، زمان و برنامه هاي متفاوتي مي طلبد. مثلاً در ايران هنوز دستيابي به برخي حقوق ابتدايي براي زنان ميسر نيست، بنابراين بايد تلاش بيشتري براي توانمند كردن زنان براي به دست گرفتن نقش پررنگ تر اجتماعي انجام شود. چرا مديران همگي مرد و منشي ها همگي زن باشند؟
در اين ميان، نه محدود كردن ظرفيت هاي اجتماعي (مانند تعيين سهميه دختران براي برخي رشته هاي تحصيلي در گذشته) و نه سهم خواهي نامتعارف هيچ كدام چاره كار نيست. نتيجه اولي، محروم كردن نيمي از جامعه از حق طبيعي خود و جلوگيري از رشد فكري آنان، و نتيجه دومي بر هم خوردن تعادل در نظام مبتني بر شايستگي است. اين بدان معنا نيست كه مثلاً زنان خداي نكرده توانايي ايفاي وظايف مهم را ندارند، بلكه مقصود اين است كه تا به جاي توانايي، جنسيت مطرح باشد، تا ثريا اين ديوار كج بالا خواهد رفت!